داستان ایرانی
داستانهای تهران 9 - دیــدار ازکــارخانــه رویــا ســازی PDF چاپ رایانامه
جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۵۵

هوا روشن شده‌بود که اتوبوس گردشگران از جادۀ خراسان به طرف ورامین پیچید. مثل همیشه حمید و سینا کنار هم نشسته بودند، اما جای ستاره در کنار پدر خالی بود. ستاره سرماخورده و در خانه مانده‌بود تا استراحت کند.

 
داستانهای تهران 8 - میدانی که روزگاری بسیار زیبا بود! PDF چاپ رایانامه
جمعه ۰۷ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۶:۵۰

ستاره از اتاق خودش بیرون آمد و گفت: «چرا می‌گویند میدان توپخانه.» مادر گفت: «درست نمی‌دانم، از پدر بپرس. حتماً یک زمانی توپها را آنجا نگهداری می‌کرده‌اند ولی الان که از توپ و تانک در میدان خبری نیست.» پدر گفت: «میدان توپخانه سرگذشت جالبی دارد.»

آخرین به روز رسانی در جمعه ۰۷ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۷:۱۴
 
مادر مهربان PDF چاپ رایانامه
جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۲۲

ساعت سه بعداز نیمه شب بود که صدای تلفن پســـر را از خواب بیدار کـــرد. پشت خط،‌ مادرش بـــود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

 
سپاسگزاری وشکر نعمت - حکایتی از کشکول شیخ بهایی PDF چاپ رایانامه
جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۱۵

مرد زاهد روزها روزه داشت وشب که چادر سیاه خــود را پهــن می‌کـرد، از جای نامعلومی یک نان برایش می‌رسید. مرد زاهد با نیمی ازآن افطار می کرد و نیمه ی دیگرنان رابرای سحر می گذاشت. روزگاری دراز چنین بود و زاهد از آن غار و از آن کوه پایین نمی‌آمد.

 
چه نقاشی قشنگی! PDF چاپ رایانامه
جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ ساعت ۲۱:۵۹

مداد قرمز گفت: «من همــۀ گل ها را رنگ می کنم!»مداد زرد عصبانی شد و گفت: «نه ! من از همۀ مدادها خوشرنگ ترم . همۀ گل ها را من رنگ می کنم! »

 
داستان کودکان 1 - نوروز شاد PDF چاپ رایانامه
يكشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۰۱:۴۱

یكی بود یكی نبود غیر از خدای مهربان هیچ كس نبود. روزی روزگاری در یكی از شهرستان‌های استان اصفهان پیرزنی زندگی می‌كرد.

 
« آغاز قبلی 6 5 4 3 2 1 بعدی انتها »

صفحه 1 از 6

در همین زمینه

آمار

هموندان : 33
محتوا : 3877
پیوندها : 155
بازدیدهای محتوا : 1094588

باشندگان در تارنما

 65 مهمان حاضر

خبرنامه

نام:

رایانامه:

ایران‌بوم، همه‌ی ايران‌دوستان را عضو تحريريه‌ی خود مي‌داند. ايران‌بوم در ويرايش نوشتارها آزاد است.