| آشنایی با شاهنامه 62 - آزاد شدن اسفندیار از بند پدر |
|
|
|
| پنجشنبه ۰۲ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۰۴ |
|
برگرفته از روزنامه اطلاعات آشنایی با شاهنامه بفـــرمـــود تـــا دژ گشـــایند باز درآمـــد خـــردمند و بردش نماز بـــدادش درود پـــدر سر بـه سر پیـــامـــی که آورده بود در به در
ای عزیز! دانای توس چنین گوید: چون گشتاسپ از کرده پشیمان شد، جامــاسپِ ( وزیرِحکیم ) را نزد اسفندیارفرستاد تا او را از بند آزاد کرده و برای سپاه و شاه ایران چاره بیندیشد. جاماسب که با شتاب ، و بیخور و بیخواب به سوی زندانِ اسفندیار می رفت، هنگامی که او را دید، از سوی پدر بر او درود فرستاد و پهلوان را ستایش کرد. چنیـــن پـــاســـخ آورد اسفندیار کـــه ای از خــرد در جهان یادگار خـــردمنـــد و کند آور و سرفراز چـــرا بستـــه را بـــرد بــاید نماز اسفندیار که با زنجیر آهنگران بسته شده بود ، پرسید: «ای مرد خردمند، چرا اسیر و در بند را ستایش کنی ؟» جاماسب پاسخ داد: درودم ، ز ِ ارجــــاســــب آمد کنون کـز ایران همی دست شوید ، به خون دِلَـت گر چنین از پدر ، خیره گشت نِگر، بخـتِ این پادشاه ، تیره گشت «درود و ستایش تو برای آمدن لشکر توران با سپه سالاری« ارجاسب» ا ست که سپاه به ایران کشیده و اکنون بخت ایرانیان تیــــره گردیده است، لهــــراسب و هم? موبدان یزدان شناس کشته شده اند. ارجاسپ دست با خون جوانان وسپاهیـان می شوید. برادرانِ تو را به خاک و خون کشیده، همای خردمند و به آفرید، اسیر ترکـــان شده پیاده و دواندوان ، آنها را به توران می برنـــد . تخت شاهنشهی سرنگون افتاده، گشتاسپ و سپاه ایران در دلِ کوه ماندهو سپاه توران گرداگرد آنان ایستادهاند. تا چنـــد باید از مهر و دین دوری کردن؟ سی و هشت برادر روی خاک داری.» بـه او گفت جاماسپ که ای پهلوان پـــدر از جهــــان تیره دارد روان اسفندیار پاسخ گفت: «چندین برادر نامدار بودند و من در بند، همه در آرامش و شادی بودند، من در رنج و مستمند.» جاماسب پاسخ گفت: «چنین مگو - فرشیدورد - همیشه در داغ و درد تو بود، با تو به رزم و بزم بود، اکنون همه نفرین و درد بر گُرَزم است، و او کجاست؟ در خاک و خون افتاده است.» اسفنــــدیار که این خبــــر شنید، بندها را به زور و قدرت پهلــــوانی پاره کرد. یـــزدان پاک را نیایش گفت و سوگند خـــورد انتـــقام آنان را بگیرد. پس از آن سوار بر اسب همراه جاماسب به سوی پدر تاخت برداشت.و از راه مخفی وارد کوه شد. پدر که دل پرداغ داشت ، روی پسر را بوسید و گفت: از کرده پشیمانم اکنون پذیرفتم که پادشاهی و تخت کشور را به تو بسپارم.
پـــذیـــرفتـــم از کــردگار جهان شنـــاسنـــدة آشکـــار و نهــــان که چون من شوم شاد و پیروز بخت سپـــارم تــو را کشور و تاج تخت |
در همین زمینه
آمار
هموندان : 34محتوا : 5056
پیوندها : 159
بازدیدهای محتوا : 1519911
باشندگان در تارنما
65 مهمان حاضرخبرنامه
| ایرانبوم، همهی ايراندوستان را عضو تحريريهی خود ميداند. ايرانبوم در ويرايش نوشتارها آزاد است. |





