| ماهیت حکومت صفویان |
|
|
|
| يكشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۳۴ |
|
برگرفته از فصلنامه فروزش شماره چهارم (زمستان 1388)، رویه 22 تا 25
نقدی بر دیدگاه پتروشفسکی در مورد خاستگاه صفویان تیرداد بنکدار
اگر به این امر توجه داشته باشیم که در زمان به سلطنت رسیدن شاهاسماعیل صفوی هنوز جمع کثیری از ایرانیان بر مذهب تسنّن پای ميفشاردند، اما چند دهه بعد از روی کار آمدن صفویان اکثریت جامعهي ایرانی را شیعیان تشکیل دادند (بهويژه بیشتر فارسیزبانها و جملگی آذربایجانیان)، پی به این نکته خواهیم برد که صفویان صرفاً با یک آرمان مذهبی وارد عرصه نگشتند چه در غیر این صورت شکست ایشان حتمی بود. زیرا علیرغم افزایش تعداد شیعیان در سالهاي پس از حملهي مغول، هنوز جمعیت سنیمذهب ایران در اکثریت نسبی قرار داشت تا جایی که باوراندن تشیع به مردم تبریز فقط با ضربت شمشیر قزلباشان1 امکانپذیر گشت (طباطبايی: 32-30). اما ذکر این نکته نیز ضروری است که دین و آيین مردمان را نميتوان فقط با زور و سرکوب تغییر داد. مسلماً صفویان در این میان جاذبهاي برای مردم ایجاد کرده بودند که بتوانند ایشان را به ترک مذهب پیشین خود ترغیب نمایند. چه در غیر این صورت سنیمذهبان ميتوانستند به یاری ترکان عثمانی و یا ازبکان - که هر دو از سنیمذهبان متعصّب بوده و مرزهای غربی و شرقی کشور را احاطه کرده بودند - بر صفویان شیعی شوریده و آنها را از مسند قدرت به زیر بکشند. اما چنین واقعهاي حتا پس از شکست شاهاسماعیل از ترکان عثمانی در چالدران هرگز رخ نداد. پتروشفسكي – با تکیه بر یادداشتهاي سیاحان و سیاسیون ایتالیایی - محبوبیت شاهاسماعیل صفوی را در میان عامهي مردم زیاد توصیف ميکند (پتروشفسكي: 393 و 394). پس یقیناً در این موفقیّت در کسب محبوبیت و استقرار مذهب نوین، عامل دیگری نیز دخیل بوده است. راجر سیوری نیز مانند خانم لمتون بر قصد صفویان مبنی بر تفکیک مذهبی ایران از سایر بلاد اسلامی، که مورد ادعای خليفگانِ عثمانی بود، اشاره کرده و مينویسد: «انگیزههاي شاهاسماعیل در گرفتن چنین تصمیمی به احتمال زیاد ترکیب ایمان مذهبی و دولت نوشکفتهي صفوی با نوعی ایدئولوژی بود که این دولت را از همسایگان مقتدر آن، از جمله امپراتوری سنیمذهب عثمانی، متمایز سازد» (سیوری: 66). اما در این ميان، ترکزبان بودن صفویان از مواردی است که باعث مطرح شدن شبهاتی از جانب برخی از تاريخنويسان گردیده است. پتروشفسكي با تکیه بر این مورد به چنین نتایجی ميرسد: «ماهیّت دولت صفوی قزلباشان که بر اثر مساعی قبایل صحرانشین تُرک ایجاد گشته بود چگونه بوده است؟ اکنون ميتوان عقیدهي تاريخنويسان غرب را که دولت صفویه را یک دولت ملی ایرانی ميشمردهاند کاملاً مردود دانست. و. ف. مینورسکی آن دولت را مرحلهي سوم حاکمیت ترکمنان2 در ایران و سرزمینهاي مجاور آن ميداند. و ا. آ. افندیف و دیگر تاريخنويسان جمهوری آذربایجان دولت مزبور را «آذربایجانی» ميشمارند. ما [يعني پتروشفسكي] ميپنداریم درستتر آن باشد که دولت صفویان را همانند دیگر امپراتوریهاي متشکل از سرزمینها و اقوام و قبایل مختلف، که در قرون وسطا در قلمرو ایران از زمان خلافت عباسیان به بعد وجود داشتند، بدانیم. با وجود اين، نقش رهبری سیاسی را در دولت صفویان- دستكم تا زمان اصلاحات شاهعباس اول - قبایل آذربایجانی قزلباش به عهده داشتند و هستهي سپاهیان فئودالی از اینان تشکیل شده بود. امیران ایشان بخش اعظم اراضی را میان خویش تقسیم کردند. مأموران عالیرتبهي درباری و حکّام ولایات و سرداران لشگر از میان آنان منصوب ميگردیدند. زبان آذربایجانی در دربار و در میان لشگریان تفوّق و رواج داشته (ولی در مکاتبات و اسناد رسمی زبان فارسی به کار ميرفته). بزرگان ایرانی در درجهي دوم اهمیت قرار داده شده بودند و مشاغل روحانی و کشوری (بیشتر در امور مالیاتی) برای ایشان باقی مانده بود. لقب شاهنشاه ایران (صفویان) حاکی از حاکمیت و برتری عنصر ایرانی در دستگاه دولت نبوده است. از زمان ساسانیان این لقب مفهوم یک سلطنت مطلقهي عمومی و جهانی را ميرسانده، همچنانکه در قرون وسطا همین مفهوم با لقب امپراتور چین مرتبط بوده است. مدتی مدید سرزمین مرکزی دولت صفویان همانا آذربایجان بوده است» (پتروشفسكي: 393). همانطور که ملاحظه شد پتروشفسكي با نقل دو نظریه که بر ترک بودن صفویان تأکید داشتند (یکی به عنوان دنبالهي ترکمانان و دیگری به عنوان ترک آذربایجانی) ایرانی بودن این خاندان را به کلی رد کرده و آن را تحتالشّعاع - به زعم خود - قومیّت ترکی ایشان قرار ميدهد. اما وی مشخص نساخته که صفویان را دقیقاً به عنوان «مرحلهي سوم حاکمیت ترکمانان در ایران» ميداند و یا یک «حکومت آذربایجانی»؟ این حکومتی که پتروشفسكي آن را یک امپراتوری متشکّل از اقوام و ملل مختلف ميداند در ذات خود چه ماهیّتی دارد؟
با مروری بر تاریخ این مرز و بوم بر تفکیکناپذیر بودن آذربایجان از ایران آگاه ميشویم. آذربایجان از سرزمینهاي قوم ماد، از تيرههاي بزرگ ایرانی، بوده است. آتروپات سردار داریوش سوم آذربایجان را به مأوای فرهنگ و تمدن پارسی در مقابل استیلای سیاسی، نظامی و فرهنگی یونانیان مبدل ميسازد و پس از آن آذربایجان به کانون عمدهي کیش ایرانی زردشتی بدل ميشود.4 پس از اشغال ایران توسط اعراب نیز توفندهترین قیام ایرانیان به رهبری بابک خرمدین - که پیرو آیین ایرانی مزدکي بود - شکل ميگیرد که ضمن اعلام وفاداری به حماسه و آرمانهاي ابومسلم خراسانی و همراهی با مازیار پسر کارن، اسپهبد مازندران، ارکان خلافت عربی را به لرزه درميآورد. سالاریان دیلمی نیز در آذربایجان به پاسداری از هویت ایرانی در آن خطه ميپردازند. بر اينپايه، اگر چه اكثر آذربایجانیان در اثر استیلای ترکان و يورشهاي پياپي عثمانيان زبان خود را از دست دادند ولی در تاريخ ايران هرگز نشانهاي نمييابيم كه پیوندهای خود را با مام میهن قطع كرده باشند. جداسازی تاریخی، فرهنگی، سیاسی و جغرافیایی آذربایجان از ایران، دروغ بزرگ و فاحشی است که فقط از سوي كساني چون وا. آ. افندیف، باقراف، زرنشان آزایف5 و ديگراني مطرح شده که یا سربازانِ سوسیال امپریالیسم شوروی سابق بودند و یا امروز در پي هويتسازياي دروغين برابرِ ميلِ بازيگران جهاني در سرزمين اران هستند. بنابراین، ایرادی که بر نتیجهگیری پتروشفسكي وارد است، این است که، با تکیهي غیرمستقیم بر نظریات افندیف، ابتدا صفویان را دولتی صرفاً «ترک آذربایجانی» معرفی نموده که مانند خليفگانِ عباسی یک امپراتوری بزرگ و مرکب از اقوام و سرزمینهاي مختلف پدید آوردهاند، سپس با سفسطهگری به کار بردن عنوان «شاهنشاه ایران» توسط صفویان را یک امر ساده و پیش پا افتاده تلقی کرده و مفهوم آن را «مفهوم یک سلطنت مطلقهي عمومی و جهانی قرون وسطایی» دانسته و آن را «حاکی از حاکمیت و برتری عنصر ایرانی در دستگاه دولت» نميداند. اما پتروشفسكي اشاره نميکند که چرا پیش از صفویان ترکان سلجوقی و غزنوی و خوارزمشاهی و یا ایلخانان مغول و... – که غالباً بر تمامی نواحی سرزمین ایران تسلّط داشتهاند – از این عنوان استفاده نکرده و در عوض آن معادل ترکی «سلطان» را به کار بردهاند و یا اگر صفویان خود را صرفاً متعلق به آذربایجان – و نه تمام ایران – ميدانستند چرا عنوان «شاهنشاه آذربایجان» و یا چیزی مانند آن را به کار نبردهاند؟! این در حالی است که پتروشفسكي خود در جایی دیگر به این امر اشاره ميکند که پس از سقوط ساسانیان تنها خاندان بویه – که مینورسکی آنان را میانپردهي ایرانی ميداند (سیوری: 65)- بودند که از این عنوان استفاده کردهاند (ایرانشناسان شوروی: 253). حال این که چگونه پتروشفسكي به سادگی از کنار استعمال این عنوان، که پس از سقوط بوییان منسوخ گشته بوده، به راحتی عبور کرده و عنوان «شاهنشاهی ایران» را متعلق به تمام ادوار میانه ميداند، موضوعی پرسشبرانگیز است. مهمترین ادلهای که پتروشفسكي برای برتری بخشیدن به عنصر قزلباش– ترک بر عنصر ایرانی در عهد صفویان بر آن تکیه دارد، قدرت برتر ترکان قزلباش بر دیوانیان ایرانی است. امری که با توجه به خاستگاه صفویان چندان عجیب به نظر نميآید. همانطور که گفتیم قزلباشان چند طایفهي شیعهمذهب ترک بودند که از دیرباز در شمار پیروان خاندان صفوی قرار داشتند. این طایفهها به زودی به بازوی نظامی این خاندان نیز بدل گشتند و علت این امر نیز شیوهي زندگی این تيرههاي چادرنشین – که آنها را ملزم به جابهجایی مداوم در مناطق سختگذر کوهستانی ميکرد - بود. شیوهي زندگی عشایری – علاوه بر عامل فوق - از آنجایی که همیشه نیروی کار اضافی در اختیار داشت، اغلب نیروهای نظامی کشور را (از قرن 5 ه.ق. به بعد) پرورش ميداد و این امری بود که در سرتاسر نواحی ایران در آن روزگار عمومیت داشته است. از آنجایی که شاهاسماعیل برای تشکیل حکومت خود بر قیام مردمان شهر و روستا تکیه چندانی نداشت، به نیروی قزلباش شدیداً وابسته بود. ضمن آنکه نوعی رابطهي مرید و مرادی میان وی و قزلباشان برقرار بود. قزلباشان برای شاهاسماعیل نیروی فراطبیعی قائل بوده و به شکستناپذیری وی اعتقاد راسخ داشتند. اما این افسانهي شکستناپذیری با شکست چالدران ( 1514م/893 خ) شدیداً زیر سوال رفته و باعث شد که قزلباشان سرخورده از «فانی» بودن «مرشد کامل» رو به سرپیچی و نافرمانی از دربار صوفی گذارند.6
همین امر باعث شد که شاهان صفوی از اواخر دورهي سلطنت شاهاسماعیل به دست و پنجه نرم کردن با سران قزلباش بپردازند و در این رقابت گاهی قزلباشان تضعیف گشته و عناصر تاجیک7 (فارسیزبان)، با حمایت دربار صفوی، قدرت ميیافتند و زمانی (در اغلب اوقات) قزلباشان قدرت گرفته و تاجیکها قدرت سیاسی خود را از دست ميدادند (سیوری: 236-211). با مرگ شاهتهماسب کفهي قزلباشان سنگینتر گشت و عناصر تاجیک کاملاً به حاشیه رانده شدند. اما پس از به سلطنت رسیدن شاهعباس اول، در اثر درایت و کاردانی وی، نیروی گریز از مرکز قزلباش برای همیشه کنترل شد و بر عصیانگری و نافرمانی ایشان مهار دايم زده شد. دکتر جواد طباطبایی در این زمینه مينویسد: «شاه عباس فرمانروایی توانمند بود که به اندازهي کافی در اسباب انحطاط و زوال فرمانروایی صفویان اندیشیده بود... یکی از عمدهترین اسباب انحطاط فرمانروایی صفویان [پس از مرگ شاهتهماسب اول] وجود سرداران و سران مقتدر قزلباش بود که مانعی برای تثبیت اقتدار پادشاهی نیرومند و یگانه به شمار ميآمدند و از اینرو نخستین گام از میان برداشتن همهي کسانی بود که ميتوانستند برای قدرت مطلق پادشاه تهدیدی به شمار آیند و مانعی در راه سیاستهاي او باشند... [شاه عباس] سران قزلباش را از کارهای مهم برکنار و بر عناصر ایرانی – یا تاجیک – تکیه کرد. سپس دو گروه سپاه منظم ترتیب داد که یکی از غلامان گرجی، چرکس، ارمنی و دیگر افراد غیرمسلمان، و سپاه دیگر از تاجیکان [فارسیزبانها] فراهم آمده بود و این هر دو گروه به توپ و تفنگ مجهز شده بودند. با این اقدام مناسب و به جای شاهعباس، از سویی خطر سرکشی و نافرمانی سران قزلباش- که تا آن زمان بسیار توانمند بودند – کمتر شد و از سوی دیگر این سپاه منظم در مقایسه با نیروی چریکی قزلباش از کارایی بیشتری برخوردار بود» (طباطبايی: 55 و 56). پس به نظر ميآيد نظرهاي پتروشفسكي پیرامون اقتدار بیقید و شرط قزلباشان فقط در مورد دوران پيش از شاهعباس - آن هم به طور مقطعی - صدق ميکند. اما در مورد ماهیت دولت صفوی قزلباشان - که پتروشفسكي آن را مورد پرسش قرار داده - کافی است به این نکته توجه کنیم که حکومت صفوی (بهويژه از زمان شاهعباس) حکومت مقتدری بوده که عناصر متخاصم داخلی را به زیر کنترل خود درآورده بود (فوران: 51-46). پایههاي این حکومت مقتدر بر دو رکن ایرانیت و تشیع استوار بود. جان فوران به خوبی به این امر اشاره کرده و مينویسد: «صفویان از سه منبع اساسی مشروعیت بهره ميگرفتند: به عنوان نمایندگان مهدی غایب، خود را از اعقاب امام موسا کاظم امام هفتم شیعیان ميدانستند و بنابراین مدعی بودند که از نوعی عصمت برخوردارند؛8 در ردهي صوفیهاي صفوی خود را مرشد و راهبر معنوی تلقّی ميکردند، به این وسیله اطاعت مطلق پیروان را ميخواستند؛ خود را از دودمان یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی ميدانستند (و ميگفتند دختر یزدگرد سوم به همسری امام حسین امام سوم شیعیان در آمده است).9 در زمان شاهعباس حکومت از مبنای دینی به سمت حکومت مطلقهي اینجهانی و غیردینی گرایش یافت» (فوران: 97). دستآوردهای حکومت صفویان خود بیش از هر چیز گویای ماهیت این حکومت است. موارد مهمی چون استقرار نظامی تمرکزگرای پادشاهی، تبدیل تشیع به آیین عمومی ایرانیان و از همه مهمتر جذب تدریجی اقوام مهاجر (و غالباً ترکتبار) در فرهنگ و هویت ایرانی، در این زمان - علی رغم گرایشهاي گریز از مرکزی که هر از گاهی از جانب ایشان بروز ميکرد - به سرانجام رسید و همهي این اقوام مبدّل به بخش تفکیکناپذیری از «ایرانیان» گردیدند. مذهب تشیع نیز نقشی بهسزا در این انسجام ایفا کرد و اتحاد خللناپذیری را میان ایرانیان پارسیتبار و اقوام مهاجر پدید آورد. تا جایی که برخی از پژوهشگران مانند خانم لمتون تولد ملت ایران را متعلق به این دروه دانسته و مينویسد: «در دوران صفویان، ایران به صورت کشوری ملی در آمد که دارای مرزهای مشخص بود و با پذیرش مذهب شیعه از همسایگانش جدا ميگشت» (لمتون: 114). اینکه این دیدگاه از چه اندازه دقت نظری بهرهمند است، در این کوتاه نميگنجد اما دیدگاه خانم لمتون (و نیز پروفسور لويیس) با اشاره به پیآمدهای حکومت صفوی، بطلان محکمی بر نظریهي پتروشفسكي در باب ماهیت آن است.
پینوشت: 1. قزلباشان شامل قبايل ترک شاملو، روملو، اوستاجلو، تکهلو، بیات، کرمانلو، بای بورتلو، افشار، قاجار، ذوالقدر و قوم ایرانی تالشان بودند که از مدتها قبل مرید خاندان صفوی بوده و نیروی نظامی عمدهي صفویان را تا زمان شاهعباس اول تشکیل ميدادند.
بننوشتها: کریستنسن، پروفسور آرتور (1370). ایران در زمان ساسانیان، ترجمهي رشید یاسمی، تهران، دنیای کتاب، چاپ هفتم. |
| آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۴۳ |
در همین زمینه
آمار
هموندان : 34محتوا : 5059
پیوندها : 159
بازدیدهای محتوا : 1526334
باشندگان در تارنما
140 مهمان حاضرخبرنامه
| ایرانبوم، همهی ايراندوستان را عضو تحريريهی خود ميداند. ايرانبوم در ويرايش نوشتارها آزاد است. |




پروفسور کریستینسن تحولات متأثّر از اقدام شاهاسماعیل در رسمی کردن مذهب تشیّع را با نتایج عمل «اردشیر بابکان» در رسمیت بخشیدن به کیش زردشتی یکسان ميداند (کریستینسن: 149). ماهیّت کاملاً ایرانی دین زرتشتی تردیدی در قصد و نیّت غایی اردشیر بابکان باقی نميگذارد، اما در مورد رابطه میان رسمی شدن تشیّع و تحقّق وحدت سرزمینی ایران – در پی استقرار حاکمیت صفویان بر این سرزمین – گمانهزنیهاي زیادی وجود دارد. علاوه بر این، ترکزبان بودن خاندان صفوی نیز باعث شده که برخی تاريخنويسان، غالباً دارای دیدگاههاي خاص سیاسی، نظریاتی را دال بر غیر ایرانی بودن این خاندان مطرح نمایند.


