|
شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۰ ساعت ۲۰:۰۰ |
|
برگرفته ماهنامه خواندنی شماره 69
محمدتقی حرآبادی
* اگر عملهی فکرت باشی، روزی معمار خواهی شد! * مغز هر کسی به اندازهی دنیاست، اما دنیاها یک اندازه نیست! * با آنکه فرزندانم پلسازی را از من آموختهاند، میترسند از پل تجربهی من عبور کنند! * اگر ساعت شنی مرگت را وارونه کنیم، به زندگی میرسیم! * آنقدر ویرانههای دیگران را کاویدم، که گنج حیات خودم را فراموش کردم! * جوان ناپخته با حرارت خودش پخته میشود، اما پیر ناپخته با گرمای زمین! * تنها انتقامی که مطمئنی موقع کشیدن پاره نمیشود، بخشش است! * اگر آنقدر بدبینی که نمیتوانی کشتی بسازی، پس قایق نجات بساز! * وقتی بچهها پدرت را درمیآورند و مادرت را به عزایت مینشانند، پدر و مادرت را میشناسی! * اگر در کار خودت را غرق کنی، بهتر است تا از بیکاری در استخر خالی شنا کنی! * به خاطر استخوان سگی مکن، وفاداریت را سالهاست که گرگها دریدهاند! * اگر قبلا خودت را پیدا کرده باشی، با تملق دیگران گُمش نخواهی کرد! * صلح آنقدر خستهکننده نیست، که سربازها اوقات فراغتشان را در جنگ به سر برند! * پیرمرد در وصیتنامهاش نوشت: من کشته و مردهی زن جوانم بودم، او را به جرم قتل دستگیر نکنید! * جوانی را با خندههایمان تبخیر کردیم، خدا میداند بارانش در کدام سرزمین میبارد! * آنقدر سفارش خندیدن گرفتهام، که برای انجامش گریهام میگیرد! * معلوم نیست جهان گز نکرده را برای چه کسی بریدهاند، که حالا میخواهند آن را به قامت انسانها بدوزند!
|