| سایهی مغول - صادق هدایت |
|
|
| سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۲۸ |
|
توضیح: داستان سایه مغول از مجموعهای که توسط نشر جامه دران در سال 1383 به چاپ رسیده انتخاب شده است . متأسفانه دسترسی به متن اصیل این داستان برای نگارنده میسر نشد. گویا تفاوتهای ناچیزی در این متن با نوشته اصلی صادق هدایت وجود دارد.
«ای زرتشت پاک: همانا نشان به پایان رسیدن هزارمین سال تو و آغاز بدترین دورهها این خواهد بود که: صدگونه، هزارگونه، دههزار گونه دیوها با موهای پریشان، از نژاد خشم، کشور ایران را از سوی خاور فرا گیرند. همه چیز را بسوزانند و نابود کنند: میهن، دارایی، مردانگی، بزرگ منشی، کیش، راستی، خوشی، آسایش، شادی، و همه کارهای اهورایی را پایمال کرده آیین مزدیسان و آتش (ورهرام) از بین برود. آنگاه با درندگی و ستمگری فرمانروایی کنند.» ( بهمن یشت 2 ـ 24 ) «انیری اروم آیگان و ترکان چه اوا ایرانکان . . . . . . اند افرشکرد همی پیوندد.» ( مینو خرد 21 ـ 25 ) شاهرخ عرق ریزان گامهای سنگین برمیداشت و از مابین شاخسار انبوه درختان کهن به دشواری میگذشت. موهای ژولیده کرک شده روی شانهاش ریخته بود. چشمهای درشت و آشفته او با روشنایی ناخوشی میدرخشید. پیشانی گشاده و سفیدش از تیغ درختها خراشیده شده بود؛ دست چپ را جلوی بازوی راستش گرفته بود تا به مانعی برنخورد، از روی بازوی راستش خونابه بیرون آمده بود، جامه او پاره و پاهایش گل آلود بود. همین که چشمه کوچکی در آنجا دید، اخم پیشانیش باز شد، آهسته و با احتیاط نزدیک رفت، روی ریشه کلفت درخت بلوط جنگلی نشست که تنه پوکش از لای شکاف آن دیده میشد، اطراف خود را نگاه کرد؛ به نظرش آمد که او نخستین کسی است که به اینجا آمده. این جا به قدری دیمی و خودرو بار آمده و به طوری راه عبور را به همه گرفته بود که طبیعتا ً هیچ کس، هیچ جانوری به خیال آمدن این جا نمیافتاد. آیا در میان جنگل بود یا نزدیک آبادی؟ آیا صبح یا نزدیک غروب بود؟ اینها را نمی دانست، همین قدر میدانست که هنوز شب نشده و به آبادی نرسیده است. به نظر شاهرخ جنگل هم ترسناک و هم گوارا بود. به بدنه درختها خزه سبز مغز پستهای روییده بود. برگهای خشک کم کم، خرده خرده تجزیه شده و خاک سیاه رنگی تشکیل میداد که از زیر آن، از لابلای آن، سبزههای خودرو بیرون آمده بود. بویی که در هوا پراکنده میشد، بوی سردابههای نمناک برگ قهوهای رنگ پوسیده بود که زیر آنها پر بود از حشرات کوچک، سوسکهای سیاه و خاکستری، پشههای درشت با پاهای دراز، کمر باریک و بال های شفاف، آن بالا در روشنایی خورشید میچرخیدند. گودال پایین چشمه کوچک، از لجن سیاه و برگهای پوسیده انباشته شده بود. گاه گاهی حبابهای درخشان روی آب میآمد و میترکید ولی آب خود چشمه، آب باریکی که از زیر سنگ ریزهها میجوشید و بیرون میآمد روشن و درخشان بود. شاهرخ خم شد دست چپش را در آب چشمه فرو برد، آب خنک پوست دست او را نوازش کرد و این احساس مانند جریان برق به تمام تنش سرایت کرد. مثل این بود که خستگی او را بیرون میکشید. پنج روز بود که شاهرخ در میان جنگل «هزار پی» ویلان و سرگردان با زخم بازویش بدون اراده پرسه میزد. آیا راه گریزی میجست یا میخواست خودش را به آبادی برساند؟ نه، هرگز . . . کدام آبادی؟ مغولها که آمدند دیگر آبادی نگذاشتند! او نیز مانند هزاران کس دیگر در جنگل به سر میبرد. وانگهی برای او زندگی تمام شده بود؛ او زنده مانده بود تا کیفر خودش را بکشد و اکنون به آرزویش رسیده بود. کی میداند؟ شاید بیرون جنگل چند نفر از همان آدمهای درنده کشیک او را میکشند. چه اهمیتی دارد اگر بمیرد یا مار و مور تن او را بخورند یا پلنگ با بی اعتنائی لاشه او را بود بکند و بگذرد یا دل او را مورچهها تکه پاره بکنند؟ زیرا دیگر او حس نخواهد کرد و کسی را دوست نخواهد داشت! مگر قلبش بهتر از گلشاد است و یا خونش رنگینتر خون اوست؟ چه اهمیتی دارد اگر ببر او را بدرد؟ خیلی بهتر است تا این که بدست مغولها بیفتد. خیلی بهتر است تا دوباره آن چهرههای پست درنده، آن جانورران خون خوار را ببیند، لهجه کثیف آنها را بشنود؛ دشمن آب و خاک خودش، کشندگان نامزدش را ببیند. این فکر بود که او را دیوانه میکرد و از جلو چشمش رد نمیشد، نمیتوانست آن را از خودش دور بکند. هنوز فریاد جگر خراش نامزدش در گوش او صدا میکرد: همان وقتی که سر رسید، توی چهارچوب در، گلشاد را لخت و برهنه مادر زاد در بغل آن مردکه مغول، ترک بیل مز، دید که دست و پا میزد، بازوهای لاغر خود را به سوی او دراز کرده بود و فریاد میکرد: «شاهرخ، شاهرخ کجایی؟ به دادم برس!» آن مرد که چشمهای بالاکشیدهاش برق میزد صورت کج و گونهای برجسته داشت، بینی او را مثل این بود که با چکش روی صورتش پهن کرده بودند، موی بافته او مانند دم گاو پشت سرش آویزان بود. چه خنده ترسناکی میکرد! ولی همان وقت که شمشیرش را بیرون کشید و دیوانه وار حمله کرد نمی دانست آن یک نفر دیگر کجا پنهان شده بود، رفیق او بود یا برادرش. چون هر دو آنها یک شکل بودند، از پشت دست او را گرفت و هنوز تکان نخورده بود که با ریسمان او را بستند و پارچهای در دهنش فرو کردند. آن وقت آن مرد که با خنده مهیب، چشمهای کج، گونههای زرد و چهره درندهاش گلشاد را با تن شکنجه شده روی فرش انداخت، شمشیر خود را بیرون کشید و در جشمهای گلشاد فرو برد. اوه چه فریاد ترسناکی کشید! اتاق لرزید. او میدید، به چشم خود دید که گوشها و بینی او را برید. خون فواره زد . بعد شمشیرش را در شکم او فرو کرد. به نظرش آمد که جلو چشمش تیره و تار شد، پلکهای چشمش را به هم فشار داد؛ اما صدای گستاخ مغول، جستن خون، نالههای خفه و دست و پا زدن گلشاد را میشنید. دوباره که چشمش را گشود دید: مردکه مغول، مردکه بی شرم با سبیل پایین افتاده و چشمهای بالا کشیده خونبارش میخندید، پیدا بود که کیف میکرد و از تماشای خون مست شده بود. شاهرخ هر چه خودش را تکان میداد ، هر چه تقلا میکرد مانند این بود که او را زیر منگنه گذاشته بودند. هوا چه تاریک بود! از پنجره اتاق دود غلیظ سیاه تو میزد، شراره آتش که از خانه همسایه زبانه میکشید مانند آهن گداخته این منظره را به طرز وحشتناکی روشن کرده بود، مردکه مغول و رفیقش با دستهای خونین، با صورت خونین که در پرتو خونین آتش میدرخشید، کولبارهای را کشان کشان تا دم پنجره بردند، یکی از آنها با شمشیرش به سوی او حمله کرد. کاش با نامزدش مرده بود. اما نه، آن وقت هنوز كیفر خودش را نكشیده بود، هنوز خنجرش به خون پلید مغول آلوده نشده بود. ولی در این بین هیاهو بلند شد، در اتاق شکست مغولی که به او حمله کرده بود به سوی چنجره دوید، با رفیقش کولباره را پایین انداختند. جلو روشنایی آتش سایه زشت و هولناک آنها را دید. سایه سنگین آنها که مانند دیو تنوره کشیدند و از پنجره پایین در میان دود و آتش ناپدید شدند. چهار نفر شمشیر بدست از در شکسته وارد اتاق شدند، مابین آنها آنوشه پسرخالهاش و پشوتن دوست دیرینش را شناخت که دویدند و دستهای او را باز کردند. او اولین کاری که کرد جامهاش را بیرون آورد و روی تن لخت، تن شکنجه شده و خونین گلشاد انداخت و گلشاد در خون غوطه ور بود، خون گرم چسبناک از شریانهای او بیرون میزد، گوشت قصابی شده، گوشت بریده تنش میلرزید، فاصله به فاصله میپرید! نه، او نمیتوانست نگاه بکند. در روشنایی آفتاب بالای چشمه حشرات گوناگون، پشه های بزرگ و کوچک در هم پرواز میکردند . گویی جشن خوراک تازهای که برایشان رسیده بود گرفته بودند، زمزمه سوزناک بالهای آنها شنیده میشد. زمین نمناک، سبزه های خودرو و گلهای بی دوام و بی بود روی آنرا پوشانیده بود. شاهرخ بلند شد، خودش را کشانید تا روی ریشه درخت، شکاف آنرا با احتیاط وارسی کرد، در تنه پوک آن یکنفر به آسانی میتوانست بنشیند، ته آن پر از برگهای خشک بود. یک شاخه خشک از کنار درخت برداشت و برگها را به هم زد. خار و خاشاک را پس کرد. سر چوب به خاک ماسه خورد که سیل آورده بود یا به مرور در آن جمع شده بود. چندین سوسک قهوهای رنگ براق از ترس جان هراسان بیرون دویدند. وقتی که خوب پاک شد رفت وی آن نشست، دور شکاف درخت قارچ های طفیلی مانند چترهای نرم خاکستری رنگ روئیده بودند، اینجا پناهگاه خوبی بود، چون بازویش به شدت درد میکرد و نمیتوانست جای بهتری برای خودش پیدا کند ولی چیزی که شگفت انگیز بود، ترس او به کلی ریخته بود نه از ببر می ترسید و نه از پلنگ، بلکه برعکس مقدم آنها را آرزو میکرد تا از درد و رنج او را برهانند. تنش سست، اما فکرش استوار بود. نگاهی به سایهبان خود کرد که با شاخههای کج و کوله با لطف و مهربانی او را در آغوش خود پناه داده بود و شاید یک دقیقه نگذشت که حس کرد با تمام طبیعت زندگی میکنند و هوای نمناکی را که از روی شاخه درختها میگذشت با لذت و آرامش تنفس میکرد . شاهرخ با رنگ مردهاش به جدار درخت تکیه داد. عرق سرد از تنش سرازیر بود، چشمهای خیره جلو خودش را نگاه میکرد . کم کم حس کرد که خون او سنگین شده و خرده خرده در شریانش منجمد میشود. پلکهای او پایین آمده بود. جلو چشمش گویهای سرخ و بنفش چرخ میزد، میرقصید، یک لحظه محو میشد، دوباره پدیدار میگردید و انعکاس آن به طرز دردناکی روی عصب چشمش نقش می بست . . . . . دست چپش را آهسته بلند کرد جلو چشمش گذاشت. افکار او تاریک شد، لحظهای درد بازویش را فراموش کرد. یاد آن روز افتاد که هوا ابر بود و با گلشاد کنار شالی برنج گردش میکردند. گلشاد در ساقه علف سبزی میدمید و از صدای مضحکی که از آن در میآمد غش غش میخندید. برق چشمهایش، ابروهای کمانی او، گونههای سرخ، اندام ورزیده و زیبای او که از پشت جامه ابریشمی گاهگاهی نمایان میشد همه جلوی چشم او مجسم شد . . . بعد دست او را گرفت و از جوی آب رد کرد. درست در همین موقع آسمان غرید و رگبار سختی گرفت، هوا را مه گرفته بود، چکههای باران روی آب میخورد و آب آن به اطراف شتک میزد. گلشاد از آسمان غره میترسید خودش را به او چسبانیده بود. هر دوشان زیر «گالش بینه» پناهنده شدند که سقف پوشالی داشت. همانجا بود که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند ولی احتیاج به حرف زدن نداشتنند، چون از چشمهای هر دو شان، از صدایشان که میلرزید پیدا بود. آن وقت برای نخستین بار یکدیگر را در آغوش کشیدند. لبهای آتشین گلشاد را روی گونه خودش حس کرد. باران که بند آمد گلشاد را به خانهشان رسانید، مادرش با اندام کشیده، موی خاکستری و لبخند افسرده جلو آنها دوید، چون از دیر کردن دخترش دلواپس بود . تهران ـ 1310 این نوشتار با قالب پی دی اف را از اینجا دریافت کنید.
رایانوشت برای ایرانبوم: کی فریدون کیانی
|
| آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۰۴ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۵ |
در همین زمینه
آمار
هموندان : 33محتوا : 3877
پیوندها : 155
بازدیدهای محتوا : 1094755
باشندگان در تارنما
126 مهمان حاضرخبرنامه
| ایرانبوم، همهی ايراندوستان را عضو تحريريهی خود ميداند. ايرانبوم در ويرايش نوشتارها آزاد است. |

