| زمان و زندگیِ فردوسی و پیوندهای او با همروزگارانش |
|
|
|
| چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۳۱ | ||||
|
برگرفته از فصلنامهٔ فروزش، شمارهی دوم، بهار 1388، رویه 22 تا 29
دکتر جلیل دوستخواه*
بیشترِ آنچه تاریخنگاران و تذکرهنویسانِ سدههای پس از فردوسی دربارهی زندگیی او و پیوندهای وی با همْروزگارانش نوشتهاند، پایه و بنیادِ پژوهشیی درست و استواری ندارد و از گونهی افسانهپردازیهایی است که نمونههای فراوانی از آنها را در سرتاسر تاریخ فرهنگ و ادب ما دربارهی بزرگان و نامآوران میتوان یافت. انبوهِ این افسانهها با شرح حال راستین و پذیرفتنیی شاعر، دیگرگونگی و فاصلهی بسیار دارد. آنچه امروز میدانیم و – کموبیش – بررسیده و پژوهیده و پذیرفتنی ست، این است که فردوسی در یکی از سالهای دههی دومِ سدهی چهارم هجریی خورشیدی در خانوادهای «دهقان» (٢) در روستای «پاژ» (/ پاز/ باز/ فاز) از بخش تابَران (/ طابَران/ طَبَران) شهر «توس» (/طوس) زاده شد. از اشارههای خودِ شاعر و نوشتههای کسانی چون نظامیی ِعَروضی٣ برمیآید که خانوادهی فردوسی، همچون دیگرْ خاندانهای دهقان در آن زمان، دارای ثروت و مُکنت و آب و زمین کشاورزی بوده و میتوانستهاند از راه درآمد زمینهای خود، در آسودگی و کامرواییی نسبی به سر برند. از چگونگیی آموزش و پرورش و بالندگییِ اندیشگی و فرهنگییِ فردوسی در روزگار کودکی و جوانی، هیچگونه آگاهی به ما نرسیده است. امّا با رویکرد به بازتاب اندیشه، خِرَدوَرزی، هنر، فرهنگ و زبانآوریی والای شاعر در آفرینش اثرِ یگانه و شگرفی همچون شاهنامه و با به دیده گرفتن این آگاهی که در آن روزگار، کار آموزش و پرورش، بیشتر در خانوادههای توانگر و در آن میان دهقانان – که پاسداران نهادهای فرهنگیی ایران بودند – رواج داشت، میتوانیم بدین برآیندِ منطقی و باورکردنی برسیم که دوران کودکی و جوانیی چُنین بزرگمردی در چُنان خانوادهی گشادهدست و بهروز و فضای فرهنگپروری، به بیهودگی نگذشته و او با رهنمونیی استادان و پرورشگرانی فرهیخته و دلسوز به کار آموزش و پرورش فرهنگی و ادبی و هنری سرگرم بوده است. هنگامی که در سال ٣٥٩ هجری خورشیدی، دقیقی، سرایندهی هزار بیتِ گُشتاسْپنامه، در رویدادی کشته شد، فردوسی سیونُه یا چهل سال داشت و بیگُمان تا آن زمان آزمونهایی را در کار حماسهسرایی و ساختار هنری بخشیدن به روایتهای پهلوانیی دیرینه از سر گذرانده و به احتمال زیاد، نخستین نگارش برخی از داستانها را به پایان رسانده بود.٤ او با دریافت ویژگیها و تَنِشهای زمانه، ضرورتِ تدوینِ بیدرنگِ حماسهی ملّی و احرازِ هویّت قومی و فرهنگی و زبانیی ایرانیان را به خوبی احساس میکرد و تشخیص میداد و تواناییی لازم برای بر دوش گرفتن بارِ امانتی چُنین بزرگ و سنگین را در خود میدید. از این رو، کار ِ ناتمامْماندهی شاعر ِ پیشْگام خود را بر دست گرفت و این راه دشوار و سنگلاخ را تا پایان پیمود و بار را به شایستگی به منزل رساند.٥ به هر روی، آشکارست و نیاز به تأکیدِ چندانی هم ندارد که در چُنان حال و هوا و موقعیّتی، مردی اندکمایه و نافرهیخته نمیتوانست پای در چُنین میدانی بگذارد و کاری تا بدینپایه خطیر و شگرف را بر عهده بگیرد. یگانهمردی در اوج ِ پختگیی اندیشه و آراسته به همهی ارزشهای فرهنگی و هنری و زبانی و بیانی بایسته بود تا بتواند شهسوار چابک و تیزتک این میدان شود و به زودی چشمانِ جهانی را به خود خیره سازد. فردوسی چُنین نادرهمردی بود و در گُسترهی کار خود، نشان داد که به راستی سزاوارِ به سرانجام رساندنِ چُنین کارِ سترگی بوده است.
چُنین است آگاهیهای به نسبت درست و پذیرفتنی که به قرینهی پارهای از اشارههای خود شاعر در دیباچه و جاهایی از متنِ شاهنامه و نیز از راه یادکردهای پراکندهی دیگران، از زندگیی حماسهسرای بزرگ ایران به دست آمده است. امّا بیگُمان هرکس که با شاهنامه اُنس و اُلفتی داشته باشد و چهرههای شهریاران و پهلوانان این حماسه را بشناسد و آوردگاههای بزرگ و لشگرکشیهای پردامنه و جنگهای خونینِ انبوه سپاهیان و رزمآوران و نبردهای سهمگینِ تن به تنِ دِلیرْْمردان و بزمها و شادخواریها و مهروَرزیهای زنان و مردان و گُسترهها و تنگناهای گوناگون و پیچوتابها و رنجوشکنجهای روان آدمیان را در بازآفرینیها و وصفهای گاه شورانگیز و گاه اندوهبار شاعر از برابر چشم بگذراند، چهرهی راستین و فروزههای روانِ شکوهمند فردوسی را نیز تواند دید و شناخت؛ چرا که او عمری با جان و دل شیفته و شورمندِ خود، زندگیی پر تبوتابِ یکایک زنان و مردان شاهنامه را زیسته و در فرازهای شکوه و پیروزی و شادمانگی با دهان و روان همهی آنان خندیده و در هنگامههای ناکامی و شکست و سوگواری، با چشم و دلِ تک تکِ آنها گریسته و در همهی رزمها و بزمها، همْدوش رزمآوران و همْنشین و همْنوش ِ بزمْآرایان و نوشخواران بوده است. از این دیدگاه، شاهنامه نه تنها آیینهی تمامْنمای همهی ِ فروزههای اندیشگی و فرهنگی و آرمانهای والایِ انسانیی ایرانیان در درازنایِ هزارههاست؛ بلکه زندگینامهی درخشان و گویای سرایندهی آن نیز به شمار میآید. به راستی کسی که چُنین جامِ جهانْنمایِ رازگُشایی را به دست ایرانیان و جهانیان داده است، چه نیازی به فلان تذکرهنویس یا بَهمان خیالباف و افسانه پرداز دارد که آسمان و ریسمان را به هم ببافد تا به پندارِ خود «شرح احوال و آثار» شاعر را از کیسهی مارگیری یا جعبهیِ جادویییِ خویش بیرون آورد؟!
امّا گذشته از چشمانداز گسترده و دلپذیری که شاهنامه از زندگیِ آفریدگارش به خواننده و پژوهندهی ژرفنگر نشان میدهد، شناختِ زمانِ زندگیی فردوسی از راه بررسیی پارهای از دادههای پراکندهی تاریخی نیز میتواند پردهیِ رازْگونگی را تا اندازهای از برابرِ چهرهیِ حماسهسرایِ بزرگِ میهنِ ما به کنار زند و پایگاه ویژهی او را نمایانتر گرداند. میدانیم که ایرانیان در چند سدهی نخستِ پس از تازش و ایرانْگشاییی تازیان، هم در بخشهای گوناگونِ ایرانزمین و هم در میان قبیلهها و طایفههای عرب و در پایگاههای فرمانرواییی فرستادگان و گماشتگان خلیفگان و – حتّا – در خودِ دستگاه خلافت، کوششهای گستردهای برای بازپسگرفتنِ آزادی و سَرْوَری و سالاریی قومیی خود میورزیدند که گاه رنگ و روی آرامِ اندیشگی و فرهنگی داشت و زمانی چهرهی خشنِ ستیزه و جنگ به خود میگرفت. در درازنای این سدههای پرآشوب و گیر و دار، چیرگیجویانِ بیگانه همواره میکوشیدند تا ایرانیان را به هر وسیلهای سر بکوبند و در زمینههای گوناگون اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی، فرمانْبُردارِ خویش گردانند و فرصت هر گونه آزاد زیستن و آزاد اندیشیدن و پویایی و پیشرفت و بالیدن را از آنان بازگیرند. از کشتار روزبه پسر دادویه (مشهور به ابنِ مُقَفّع)، ابو سَلَمِهی خَلاّل، ابومُسلم خراسانی و دیگر بزرگان گرفته تا به خون کشیدنِ جنبش و خیزش بزرگِ بابکِ خُرّمدین و بندی کردن و شکنجه و کشتارِ برمکیانِ ایرانیتبار و دیگران، همه نشانههای کشمکش و ناسازگاریی ژرفی در میان مردم ایران و فرمانروایان عرب بود.
در چُنین وضعیّتی بود که گروهی از ترکتباران در منطقهی فرازرود٦ به سوی قدرت خزیدند و سپس حکومتِ غزنویان با تأییدِ مستقیمِ دستگاه خلافت بغداد (که برای مهارکردن جنبش رهاییخواهانهی ایرانیان نیاز به بازویی نیرومَند داشت) به دست سبکتگین بنیاد نهاده شد و او و پسرش محمود، در دوران فرمانرواییشان، امیرنشینها و فرمانرواییهای محلّیی ایرانزمین را (که هرکدام یک کانون زبان فارسیی دری و فرهنگ ایرانی بود)، یکی پس از دیگری از میان برداشتند.٧ محمود که خود را «سلطان» و «سلطانِ غازی» میخواند و اَلقادرُ بالله، خلیفهی عبّاسی، لقب «یمینالدّوله»٨ بدو داده بود، با چیرگیی قهرآمیز بر بخشهای بزرگی از سرزمینهای ایرانی و کشورهای همسایه، حکومتی نیرومند و توانا و مستقلنما با دربار و دستگاهی پُرحشمت و شکوه و دارای زرق و برقی خیرهکننده تشکیل داد که اگر نه فرمانبُردار، همکارِ تمامعیارِ خلافتِ عبّاسیان بود و قدرت رو به زوال آن را که هم از سوی ایرانیان خواهان آزادی و استقلال، و هم از جانب دستگاه خلافتِ رقیب فاطمیی مصر و مردمان و فرمانروایان محلّیی دیگرْ سرزمینهای زیرِ سُلطه تهدید میشد، پاس میداشت.٩ در هنگامهی لشگرکشیهای محمود به گوشه و کنار ایرانزمین، بسیاری از اندیشهوَران و دانشمندان بزرگ که در حوزههای فرمانرواییی محلّی به کارهای علمی و فرهنگیی خویش سرگرم بودند، یا مانند ابوسهل مسیحی از میان رفتند یا همچون ابوعلی سینا به بیرون از قلمروِ محمود پناه بردند و یا مِثلِ ابوریحان بیرونی، گرفتار وی شدند و تا پایان عمر در دستگاه ظاهرساز و پرهیاهو، امّا بی ریشه و بنیادِ فرهنگییِ وی به سختی دوام آوردند.١٠ تسلّط محمود، مبارزه با آسانگیری و رواداریی مذهبی و فلسفی را که از آخرین سالهای فرمانرواییی سامانیان به دست برخی از کارگزاران خشکمغز و جَزمباور دستگاه خلافت آغاز شده بود، دامنهی بسیار گسترده و هولانگیزی بخشید. در این دوران دسته دسته مردم اندیشهور و پژوهنده و فرهنگی و اهل گُفتمان علمی و فلسفی را به نام «قرمطی» به سیاهچالها میانداختند و شکنجه میکردند و گاه به فجیعترین وضعی میکشتند؛ چُنان که در حملهی محمود به شهر ری، دویست تن از این گونه مردم را بر دار کشیدند و پیکرهاشان را با آتش زدنِ کتابهای آنان در زیرِ دارها سوزاندند!١١ سلطان محمود در لشگرکشیهای چندینگانهی خود به هندوستان، به کشتارهای همگانیی عظیم و تباهکاریهای فاجعهآمیزی در آن سرزمین، دست زد و ثروت افسانگی و هنگفتی از آنجا به یغما برد. در ایران نیز میرفت تا با کشتار و جنایت و بازداریهای اندیشهکُش، کوششهای چهارصدسالهی ایرانیان و دستآوردِ آن همه خونِ بیگناه بر زمین ریخته را بر باد دهد و از این سرزمین، گورستانی آرام با مردگانی زندهنما بسازد؛ بیهیچگونه کیستی و تاریخ و فرهنگ و اسطوره و حماسه و زبانی که جز به میلِ امیرالمومنین (؟!) بغدادنشین و فرمان جابرانهیِ یمین الدّوله(؟!)ی غزنیننشین او رفتار نکنند! (١٢) فردوسی، فرزندِ هوشیار و دردمندِ چُنین روزگار هراسآوری و وجدانِ بیدار و بیقرارِ چُنین زمانهیِ پرآشوبی بود. او از همان اوان جوانی نگرانِ سرنوشت قوم و فرهنگ مردم زادبوم خویش و شاهدِ عینییِ بسیاری از کشمکشها و آشفتگیها بود و با چشمان تیزبین و دورنگرِ خود، از یکسو گذشتهی پر فراز و نشیب میهن و دستآوردِ رنج و شکنجِ ایرانیان را در پسِ پُشت میدید و از سویِ دیگر، دورنمای تاریکِ آیندهی ایران و فضای زهرآگینِ خشکاندیشی و جزمْباوری و یکسونگری و فرهنگستیزی را در افقِ روبهرو مینگریست و در جستوجویِ راهی به بیرون از دیارِ تاریکی بود. دهقانزادهی فرزانهی توس در این هنگامه، سه راه در پیشِ رو داشت: فردوسی، هوشمندانه و آگاهانه، راه سوم (دشوارترین و تابسوزترین راه) را برگزید. او به راستی سیمرغ بلندپرواز کوهسار حماسه بود و پژواک سرود شکوهمند او پس از هزار سال، هنوز همچون یک سمفونیی عظیم، تار و پودِ جانِ آدمیان را به لرزه درمیآورد. شگفت این که برخی از پژوهندگانِ باختری نیز از افسونِ این افسانهها برکنار نمانده و در نگارش زندگینامهی شاعر، آنها را دستمایهی کار خود قرار داده و حتّا «هجونامه»یِ آشکارا ساختگی و به هم بافته را نیز از فردوسی شمردهاند!١٤ در این جا نیازی به بازآوردن افسانهها نمیبینم و چُنین میانگارم که خوانندهی این گفتار، آنها را خوانده است یا در دسترس دارد و میتواند بخواند.١٥ پس تنها با اشاره به نکتههایی از آنها به تحلیل و نقدشان میپردازم. ــ میپرسم که کدام سندِ تاریخیی معتبری، رفتنِ فردوسی به غزنه و یا فرستادن شاهنامه بدانجا را تأیید میکند و اگر شاعر میخواست این کار را بکند، چرا در همان اوانِ اقتدار محمود نکرد و بسیار دیرهنگام، در واپسین روزهای پیری بدین کار دست زد؟ آیا سازندهی مدیحهها و پردازندهیِ «هَجونامه» میتواند همان فردوسی باشد که شهریارِ آرمانیی حماسهاش ــ کیخسرو ــ در پاسخ به وعدهی «گنج و تخت و کلاه» از سوی افراسیاب، میگوید: «بدان خواسته نیست ما را نیاز / که از جَور و بیدادی آید فراز»؟18 و مگر فردوسی از بیدادِ محمود و فراهم آمدنِ ثروت او از راهِ چپاولِ داراییهای مردم آگاهی نداشت و یا در پرهیز از چُنین «لقمهیِ شُبهه»ای، از «قاضییِِ شهرِِ بُست» که دست به «زَرِ» به اصطلاح «حلالِ» فرستادهی مسعود پسرِ محمود نیالود، پایگاهی فروتر داشت؟١٩ بیشترِ شاهنامهپژوهان، در برابرِ همهی این شکورزیها و چونوچراها، بودنِ مدیحههای محمود در همهیِ دستنوشتهایِ یافتهیِ شاهنامه را حُجّتی کامل و بُرهانی قاطع بر اصیل بودنِ آنها میشمارند و بحث دربارهیِ درستییِ انتساب آنها به فردوسی را مانند چونوچرا دربارهی نسبت داشتنِ کُلّ شاهنامه بدو لغو و زاید میدانند. امّا اگرچه این دلیل ــ به تعبیرِ حقوقدانان ــ «مَحکَمِهپَسند» مینماید، آزمون و پژوهش نشان داده است که همواره و در همهجا درست درنمیآید.٢٠ به دیگرْ سخن، هر گاه رهنمودها و قرینههای دیگری نارسایی و نااستواریِ بُنیادینِ برهان را نشان ندهند، میتوان آن را سندی برای اثباتِ درستیی نگاشتِ هر یک از بیتها یا بخشهای شاهنامه که در همهی دستنوشتها آمده است، به شمار آورد و میدانیم که در عمل چُنین نیست. نگارندهی این گفتار، بر آن نیست تا به دلیلِ دلبستگیی ژرفِ خود به شاهنامه، از سرایندهی آن یک اَبَرمَرد یا بُت بسازد و پیچوتابهای احتمالی در زندگیی هر آدمیزادهای را در کارِ او یکسره انکار کند، امّا بر این باورست که در پرداختن به زندگینامهی فردوسی، پُرسمانِ درستی یا نادرستیی پیوند او با محمود و دربارش و اصیل یا نااصیل بودنِ مدیحههای محمود در دستنوشتهای شاهنامه، تاکنون به طورِ جدّی به بحث و کاوِش گذاشته نشده یا ــ بهتر بگویم ــ کسی ضرورت و اهمیّتِ آن را درنیافته است. دیگر این که برای راهیابی به رازوارههای زندگیی شاعر، بیش از پیش به پژوهش در نوشتهها و سرودههای همروزگاران و نزدیکانِ به دورانِ او (و همانا نه خیالبافیها و قصّهپردازیها) اهتمام بورزیم تا بلکه بتوانیم سرِ نخِ تازهای برای گشودنِ این کلافِ سردرگُم و دستیابی به مقصود بیابیم. از میانِ نامدارانِ همروزگار با فردوسی، اشاره میکنم به حکیم ناصرِ خُسروِ قُبادیانی، اندیشهور و چکامهپرداز (٣٩٤ - ٤٨١ ه. ق.) که دوران کودکی و اوانِ جوانیِ او با سالهایِ پیریی فردوسی برابر بوده است. وی در چکامهی بلندآوازهاش با مَطْلَعِ: «نکوهش مکن چرخ ِ نیلوفری را...» به نقدِ تند و سرزنشآمیزی از عُنصری، ستایشگرِ محمود، میپردازد و خشمگینانه بر او بانگ میزند که: «... به علم و به گوهر کنی مِدحَت آن را / که مایهست مَر جهل و بدگوهری را / به نظم اندر آری دروغ و طمع را / دروغ است سرمایه مَر کافِری را / پَسندَهست با زُهدِ عَمّار و بوذَر / کُند مدحِ محمود، مَر عُنصری را؟»٢٢.
امّا همین ناصرِ خُسرو، هیچ اشارهای به مدیحهسراییی فردوسی برایِ محمود ندارد. باورکردنی است که حکیمِ قُبادیان در همان اوانِ جوانیی خود، شاهنامه را اگر نه از رویِ دستنوشتِ شخصِ شاعر، دستِ کم از روی یکی از نخستین دستنوشتهای بازنوشته از رویِ آن، خوانده بوده باشد. آیا اگر او نشانی از مدیحههای ویژهی محمود در آن دستنوشت دیده بود، با رویکرد به درونمایهی شاهنامه و آن همه ستایش آزادگی و خِرَدوَرزی و نکوهشِ بندگی و خوارمایگی و فرمانبُرداری از بیدادگران در سراسرِ آن، چُنان وصلههای ناهمرنگی را بر این جامهی زَربَفت نادیده میگرفت و به سادگی از این کارِ ناهمخوان با ساختار و گوهرِ حماسه درمیگذشت؟ و آیا در چُنان صورتی، فردوسی را هم بر کرسیی اتّهام نمینشاند و بسیار سختتر و تلختر از موردِ عُنصری، از وی بازخواست نمیکرد؟ با رویکرد به آنچه در این گفتار آمد و خاموش ماندنِ پُرمعنایِ ناصرِ خُسرو دربارهی مدیحههای نسبت دادهشده به فردوسی، آیا نمیتوان بدین برآیند رسید که این مدیحهها را کسی یا کسانی پس از خاموشیی شاعر بر یک یا چند دستنوشت شاهنامه افزودهاند و سپس مانندِ دیگرْ افزودهها، به همهی دستنوشتها راه یافته و پارههای جداییناپذیری از پیکرِ حماسهی ایران انگاشته شده و کسی هم گُمان به افزودگیی آنها نبرده است؟ من در اینجا پاسخی قطعی و نهایی بدین پرسش نمیدهم و پژوهش در زندگینامهی فردوسی را – که در این گفتار تنها به گوشههایی از آن پرداختم – پایانیافته نمیانگارم و نه تنها خود، این جُستار مهمِّ فرهنگی را پی خواهم گرفت؛ بلکه چشم بهراهِ دستآوردهایِ روشنگرِ دیگرْ پژوهندگان در این راستا خواهم ماند.٢٣ و ٢٤ ***
امّا در فراسوی ِ این گفتمان، این احتمال را نیز نمیتوان یکسره مردود شمرد که شاعر، در پایان کارِ حماسهسراییاش، با آزمونهای تلخی که از کتابسوزیها و فرهنگستیزیهای محمود و کارگزارانش داشته، نگران و دلواپسِ از میان رفتنِ شاهنامه بوده و ناخواسته و ناگزیر، ستایشنامههای آن جبّارِ قهّار را بر چند جای اثرش افزوده باشد تا سلطان به اعتبار آنها، دست بدان نیازد و گنج شایگانِ دانش و فرهنگ و ادب و هنر و آزادگیی ایرانیان را تباه نگرداند. چیزی که این گمان را نیرو میبخشد، لحن و بیانِ تا حدِّ خندستانی بودن، اغراقآمیزِ ستایشنامههاست که در سرتاسرِ متنِ اصلیی شاهنامه، همتایی برایِ آنها نمیتوان یافت. به راستی جز محمود – با اشتهایِ سیریناپذیرش برای شنیدنِ مدیحههای عنصریها و فرّخیها – چه کسی میتواند بیتهایی همچون: «جهاندار محمود، شاهِ بزرگ / به آبشخور آرد همی میش و گرگ... / چو کودک لب از شیرِ مادر بشست / ز گهواره محمود گوید نُخُست»٢٤ را بخواند یا بشنود و ریشخند نزند؟ و این محمود همان کسی است که شاعر، در پایانِ شاهنامه، در پوششِ نامهی رستم فرّخزاد، با یادکرد از سالِ ۴۰۰ ه. ق. (هنگامِ اوجِ قدرتِ او) میگوید: ... به ایرانیان زار و گریان شدم ویرایش چهارم (گُزیده) - نوروز ١٣٨٨
بازبُردها و پِینوشتها: ۱. در این زمینه بنگرید به: دو مجموعهیِ گفتارهای شاهنامهشناختییِ استاد دکتر جلال خالقی مطلق با عنوانهایِ سخنهایِ دیرینه، نشر افکار، تهران - ۱۳۸۱و گلِ رنجهایِ کهن، نشر مرکز، چاپ دوم، تهران -۱۳۸۷، هر دو به کوشش علی دهباشی.
|
||||
| آخرین به روز رسانی در چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۵۲ |
در همین زمینه
آمار
هموندان : 34محتوا : 5056
پیوندها : 159
بازدیدهای محتوا : 1519877
باشندگان در تارنما
61 مهمان حاضرخبرنامه
| ایرانبوم، همهی ايراندوستان را عضو تحريريهی خود ميداند. ايرانبوم در ويرايش نوشتارها آزاد است. |




جای بسی دریغ است که از زندگیی شخصییِ حکیم ابوالقاسم فردوسی، سرایندهیِ شاهنامه و آفریدگار ساختارِ کنونیی حماسهی ملّیی ایران ــ که اکنون افزون بر یک هزاره از روزگار او میگذرد ــ آگاهیهای فراگیر و روشنگر و رهنمونی نداریم. تنها از راه باریکبینی در پارهای از رویکردها و اشارههای برخی از همْروزگارانش و یا نزدیکان به دورهی او و نیز آنچه خود وی در میانْپیوستهای داستانهای سرودهاش در بیان حال و دردِ دل و نمایشِ چگونگیی گذرانِ زندگیی خویش آورده است، میتوانیم چهرهای نه چندان دقیق از وی و نموداری نارسا از زندگینامهاش را در ذهن خود بازسازیم.





