| آشنایی با شاهنامه - گُشتاسپ و کتایون |
|
|
|
| دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۱:۵۴ |
|
برگرفته از روزنامه اطلاعات
محمد صلواتی چــو از دور گشتاسپ را دید گفت چو دستور آموزگار آن بدید ای عزیز ! گُشتاسپ (فرزند لهراسپ ـ پادشاه ایران) که در جست وجوی سرنوشت بود، درخانه مردی روستایی وخردمند، زندگی تازهای را آغاز کرد و آن مرد بی آن که سخنی از میهمان خود بشنود، دانست که او شاهزاده یا یکی از شاهزادگان ایران است که در موقعیت خودرا پنهان میکند. بنابر این درباره شخصیت او سخنی نگفت، بلکه برای پهلوان ایرانی شرح داد: «در این جا رسم بر این است که چون دخترقیصر به سن ازدواج میرسد، قیصر میهمانی بزرگی ترتیب میدهد که در آن افزون بر بزرگان و خردمندان، جنگجویان و پهلوانان، از همه مردان جوان وآماده ازدواج دعوت میکند تا در آن جشن شرکت کنند. در آن جا هر کس هر هنری دارد به نمایش میگذارد و در پایان شاهزاده قیصر در میان میهمانان میگردد و همسر خود را انتخاب میکند. شاید سرنوشت تو در این جشن راه تازهای پیدا کند. اکنون کتایون آماده انتخاب همسر است و روز بعد با بالا آمدن آفتاب، رفت وآمد در قصر قیصر آغاز میشود، چه نیکو اگر تو با لباس آراسته در این جشن حاضر شوی و به تماشای این آیین بنشینی و یک روز شادی مردم مارا به تماشا بنشینی». خردمند مهتر به گشتاسپ گفت برو تا مگر تاج و گاه مهی این سخن در خانه مرد روستایی بود، اما کتایون که در انتظار انتخاب همسر بود، با کنیزان و دوستــــان خود به گفت وگو می نشست و در باره همسر آینده خود سخن میگفت. شاهزاده چنان شیفته بود که حتی تا نیمه شب بیدار بود و هنگامی که به خواب رفت، در خواب هم اندیشه انتخاب همسر رهایش نکرد، بلکه در خواب دید که کشور از آفتاب روشن شده، مردان گرد آمدهاند، و یک نفر بیگانه در این شهر است میتواند بزرگترین پهلوان باشد وبه مقام پادشاهی برسد: کتایون چنان دید یک شب به خواب یکی مرد بیگانه پیدا شدی روز گِرد آمدن انجمن فرا رسید. مرد روستایی گُشتاسپ را به جشن فرستاد. شاهزاده ایرانی رای دهقان را پذیرفت و رفت در گوشهای نشست. جشن برپا شد و هنرمندان به هنر نمایی پرداختند، تا نوبت به آمدن شاهزاده رسید. کتایون پای از قصر قیصر بیرون گذارد. در حالی که چون ماه در شب میدرخشید. به هر سویی چشم انداخت. بزرگان و بزرگزادگان را از نظر عبور داد تا گشتاسپ را دید و خوابِ شبِ گذشته را به یاد آورد. دست غریبه را گرفت و نزد قیصر رفتند ولی قیصر او را نپذیرفت. اما بزرگان گفتند: «این آیین است و باید به پیمان خود وفادار باشی». قیصر این سخن را پذیرفت امّا کتایون و گشتاسپ را بدون زر و زیور و بیجهاز و جشن از قصر خود بیرون راند: چو بشنید قیصر بر آن برنهاد بدو گفت با او برو همچنین |
| آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۰۱ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۱۳ |
در همین زمینه
آمار
هموندان : 34محتوا : 5056
پیوندها : 159
بازدیدهای محتوا : 1519801
باشندگان در تارنما
57 مهمان حاضرخبرنامه
| ایرانبوم، همهی ايراندوستان را عضو تحريريهی خود ميداند. ايرانبوم در ويرايش نوشتارها آزاد است. |





